مدتی است که از قافله جا مانده ام ...
وچقدر دلتنگ نوشتنم ... دلتنگ دل دادن و دل گرفتنم ...
باز هم باتو سخن میگویم ای شهید ...
کاش دیروز آنگونه جانت را فدای آرامش امروز من نمی کردی , تاکه آنقدر درآن غرق شوم که فراموش کنم آنچه بر تو گذشت را...
فراموش کنم که برای چه , برای که عزم رفتن کردی ...
که فراموش کنم تو نیز میتوانستی چرتکه بیندازی وحساب کتاب دفتری کنی ...
تو نیز میتوانستی درس ودانشگاه را بهانه کنی ...
میتوانستی مادر وپدر پیرت , همسر و فرزند عزیزت را بهانه کنی ...
تو نیز میتوانستی دلتنگ نگاه همسرت , درآغوش گرفتن فرزندت , غذای گرم مادرت ولبخند زیبای پدرت باشی ... واز ایستادن باز بمانی .
به این می اندیشم که مجبور نبودی تحمل کنی گرمای سوزان جنوب را , رمل های داغ فکه را , تشنگی شلمچه را . .. موج و, وحشت اروند را ...
به این می اندیشم که تو نیز میتوانستی همانند خیلی ها برای دیروز وامروز خودت لقمه بگیری ...
وچه زیبا بی آنکه چرا واما واگر بیاوری رفتی ...
وامروز من چه گستاخانه در مقابل حفظ ارزش هایی که تو برایش جان دادی در مقابل آنچه تو برایش از تمامی لذت ها وزیبایی های دنیایت گذشتی , چرا واما واگر می آورم ...
منی که غریبه ام به صدای گلوله , منی که وحشت میکنم ازدیدن مشتی خون ... منی که تاب غم از دست دادن عزیزی را ندارم ...
منی که تاب بیداری وتشنگی وگرسنگی را ندارم ...
منی که امروز طاقت لحظه ای گرما را ندارم ..
وچه بی انصاف بشری هستم من ...
تو تمامی این ها را تحمل کردی وامروز من چه بی اعتنا از آن میگذرم ...
کاش بفهمم ... .
![]()
بسم رب الشهداء و الصديقين ...
هرزمان كه فارغ از روزگار شدي و در كنجي نشستي ، هر زمان كه سوداي درونت تو را به خلوتگهي كشاند...
بيا وبه خط شهدا متصل شو ...
اگر دنبال بهانه ميگردي نويدت ميدهم كه بهانه اي زيبا درانتظار است ...
بهانه اي خونين ...
بهانه اي كه يادگاري آتش است ،يادگاري ستم و ويراني است ،يادگاري سرخ شدن جامه ها وسياه شدن جامه هاي ديگر است
بهانه اي خونين به نام خونين شهر نه خرمشهر ...
پس پابه پاي اين بهانه با من بيا وهيچ مگو ...
نمي دانم تا كنون به دختران وپسران عراق وافغانستان انديشيده اي ؟
تاكنون در اين درنگ كرده اي كه كودكان عراق با چه ترسي به مدرسه مي روند؟
خواهرم هيچ ميدانستي دختران عراق از ترس سربازان گستاخ آمريكايي چگونه در خانه ها پنهان ماندند ؟
مي داني در اين سالها كه عراق در اشغال شيطان بزرگ بود چه بر سر مردمانش آوردند ؟
غزه را چگونه ديدي ؟
نمي دانم تصوير آن كودك خردسال را كه بي پناه در گوشه اي ايستاده بود ومظلومانه اشك ميريخت را ديده اي ؟
كاش از بلاهايي كه بر سر مردمان سوسنگرد وخرمشهر وكردستان آوردند نيز برايمان مي گفتند ...
با دختران سوسنگرد چه كردند ... ؟!
در خرمشهر چه گذشت ؟
شنيده اي كه در خرمشهر كربلايي ديگر برپاشد واين بار خبري از سم اسب ها نبود بلكه تانك ها بودند كه بهترينهامان را در زيرشني هايشان له كردند... ؟!
شنيده اي كه چطور علي اكبرهاي خرمشهر در خاك وخون غلتيدند ؟
گوشه به گوشه ي خرمشهر را چگونه ديدي؟
آن طرف جواني بدنش به دونيم شده ،آن يكي تكه تكه شده ، يكي دستش يكي پايش قطع شده ، يكي گردنش شكسته شده وديگري سينه اش شكافته ...
هركجا كه قدم ميگذاشتي روي بدن شهيدي بود، يا بر اعضاي قطع شده ي مجروحي ويا كه در خون فرو مي روي ...
تاكنون به خونين شهري خرمشهر، انديشيده اي؟.
خواهرم ... تاكنون ترس و، وحشت دختران سوسنگرد را چشيده اي ...
در ويراني خانه ها، سياهي آسمان و سرخي در و ديوار شهر، در وحشت صداي تانك وتكاوري كه در چند قدمي نابودي زندگي توست... گريسته اي ... ؟!
اندكي بينديش وببين اين جنايت ها نيز مي توانست از سوسنگرد وخرمشهر به شهر وديار من وتو نيز رسد ؟
ما نيز ممكن بود به جاي اينكه امروز دغدغه ي كلاس ودرس وامتحان داشته باشيم در سوز وسوگ پدران ومادرانمان باشيم ...
در سوگ كودكان سرزمينمان ...در ترس چگونه برگشتن به خانه ... در ترس اينكه آيا پدر كه امروز خانه را ترك ميكند، شب به سلامت برميگردد؟...
اگر شبي دلت گرفت كمي نيز به اينها بينديش ...
بينديش كه ماهم تا آوارگي تا بي خانماني تا يتيمي تا ريشه كن شدن نسل ايراني فاصله اي نداشتيم ...
اما چه شد ؟ چه شد كه دغدغه هاي من وتوي جوان امروز ،دغدغه هاي جوان فلسطيني نيست ؟
اگر جستجو گر باشي جاي پاي شهدا را به زيبايي خواهي يافت ...
همان يكي بود هاي ديروز ... همان دو ميليون نفر ...همان هايي كه در گير ودار بازي رنگ ها نشدند ...
همانهايي كه ديروز بيدارماندند تا كه امروز تو خوابي آرام وبي دغدغه داشته باشي ...
نمي خواهم بگذارم حكايت آن همه ايثار در كنج آن سرزمين ها مدفون بماند ...
بگذار تا ميتوانم سخن تكراري گويم ...
بگذار من ودست خط دلم كليشه شود ...
من پاي معامله ي خوبي نشسته ام ودر انتظار سودي كلان هستم.
توچه ... توچه ميخواهي ... ؟! به اندازه ي بزرگي آرزويت قدم بردار .
به نام خدايي كه دراين نزديكي است ...
اروند ...
تاكنون اين نام را شنيده اي ... ؟
همان كه از كنار دجله وفرات ميگذرد ... همان كه عطر پسر فاطمه ،عطر حسين را به همراه دارد ...
همان كه روزگاري بستر شهادت مردان عمليات والفجر8 شد ...
راستي تو قصه ي گذشتن مردان خدا را از اين آب شنيده اي ؟
شنيده اي كه چگونه از اين اروند ،اين رود خروشان وحشي گذشتند ونداي الله اكبرشان را به افلاك رساندند ؟
شنيده اي كه چطور در سياهي شب ، در سكوت واختناق ، آب را ، اروند را ، آن رود وحشي را ، به سخره گرفتند وچه زيبا از آن گذشتند ... ؟
ميگويند عظمت وسختي عمليات والفجر 8 را مثل شناسايي منطقه ،جريان نامنظم آب وسرعت آن ، گل ولاي ساحل رودخانه ، جزر ومد ، موانعي كه دشمن ايجاد كرده بود و... را فقط غواصان لشكر 14امام حسين (عليه السلام)وبچه هاي خط شكن عمليات والفجر 8 درك كرده اند .
اينان اروند را به بازي گرفتند وچه زيبا در اين بازي درخشيدند ...
اروند ...
گويي امروز نيز اروند در ميان كوچه پس كوچه هاي دنياي من تو در تلاطم است ...
اروند دنياي من تو نيز خروشان و،وحشي است ...
هر زمان موجي ميآيد كه ميتواند تو را به ناكجاآباد برد ...
ديروز اروند، آن رود خروشان ، بستري شد كه مردان خدا براي گذشتن از آب ازجان خود گذشتند ...
اگر خواهان آني كه تو نيز امروز از اروند بگذري ،پس براي گذشتن از آن، از هواي نفست بگذر ...
مگذار تلاطم اين رود خروشان ، ايمان ، اعتقاد وآرمان تورا با خود برد ...
اروند را به بازي بگير ،همان طور كه مردان خدا به بازي گرفتند ...
فراموش مكن كه چه صبورانه، چه غيورانه مردان عمليات والفجر8 در اروند جاودانه ماندند...
رمز اين جاودانگي را به خاطر بسپار...
وبه ياد داشته باش امروز تو نيز بايد همانند مردان عمليات والفجر8 در تلاطم اروند روزگارت ، در تلاطم بايد ها ونبايد هاي آرمانت گم نشوي ،خودت را آنچنان آماده كن كه امواج اروند تورا دربرنگيرند ...
ودر نهايت به ياد داشته باش امروز تو بايد در اروند روزگارت غواصي كني ...
وهر زمان كه غوغاي اروند روحت را آزرد وآرمانت را به بيراهه كشاند ...
به ياد آور كه روزي روزگاري ،يكي بودهايي همين تلاطم وغوغارا تجربه كردند وازآن گذشتند...
شهداي اروند را به يادآور ...
شهدايي كه مظلومانه اما غيورانه آب را بستر شهادت خود برگزيدند ودرآن آرام گرفتند ...
شهدايي كه مصداق انس وحضور دائم در محضر خدا بودند...
هرهنگام كه بر ساحل اروند حضور يافتي گوش كن ... شايد هنوز صداي زمزمه هاي مردان خدارا بشنوي ...
خواندنش بی ضرر است اگر سودی نداشته باشد!!!
به نام مهربانترين مهربانان ...
در اين روزها ولحظات غريب چشم انتظاري ...در اين گذر سخت وسنگين ثانيه ها در فراق يار ...
به چه مي انديشي؟
آرام آرام جامه ي سياهت رادر سوگ دختر محمد(صلوات الله عليه وآله وسلم)،همسر علي ،مادرحسن و حسين برتن كن وبينديش در سوگ چه بايد به ماتم بنشيني ؟
راستي ... تو فاطمه را ميشناسي؟
فاطمه ... برگرفته شده از فطم ... به معناي جداشده از خلق ..
فاطمه ... امّ ابيها ... مادر پدرش ...
همان كه محمد (صلوات الله عليه وآله وسلم*) ، رسول خدا ،درباره اش اين چنين فرموده :
«هرهنگام كه دلتنگ بهشت ميشوم ،فاطمه را مي بويم ،فاطمه را مي بوسم ... »
همان كه سبب وجودي ، وجود نازنين پيامبر خداست ... چراكه پروردگار اين چنين فرموده :
«اي پيامبر ، اگرتو نمي بودي جهان را خلق نمي كردم واگر علي نبود ، تورا خلق نمي كردم واگر فاطمه نبود، هيچ يك از شما را خلق نمي كردم ... »
حال مي فهمم كه چرا پيامبر خدا، سبب خوشنودي خويش را خوشنودي فاطمه ميدانست ...
به راستي كه او به عظمت وجود فاطمه واقف بود ...
فاطمه ... همان كه گويند به هرميزان كه شب قدر رابيشتر درك كني ،به ساحت مقدس او نزديك تري ...
نمي دانم تاكنون به آن شب كه فاطمه پرگشود وبه آسمان عروج كرد ، انديشيده اي ؟
هيچ در اينكه چرا او اين چنين خواست كه شبانه وبا ياراني اندك تشييع شود انديشيده اي ؟!
آيا جز اين است كه او اين را برايمان هويدا كرد ، كه حقيقت ايشان جزبراي ياران اندكي ظاهر نمي شود... ؟!
واينكه هركس طالب مشايعت بافاطمه الزهراست ، بايد سلمان گونه ومقداد گونه باشد ؟
آيا تاكنون انديشيده اي كه اشك وماتم علي درهنگام غسل فاطمه براي چيزي بالاتر وفراتراز پهلوي شكسته ي همسرش مي باشد ؟
آن اشك وزاري در دفاع از ولايت ،حرف ها وگفتني هاي بسيار دارد ...
آن هنگام كه قفل دلت شكسته ميشود وچشمانت باراني ودست توسل به دامن فاطمه ميزني ؛ بدان به كه متوسل شده اي ...
بدان رو به سوي كه آورده اي ...
فاطمه را بشناس ...
ميگويند راه رفتن ، راه خواستن ، كليد يافتن ، تضرع است ...
« يا فاطمة الزهرا اغيثيني »
*بخشي ازاين پست رواز سخنان استاد عزيزم سركار خانوم گيتا گرايلي كمك گرفتم .خداوند خود حافظ ونگهبان ايشان باشد.
*ياد شهيد برونسي برام زنده شد...عجيب ارتباطي با خانوم فاطمه الزهرا داشتند ...ارتباطي كه برا خيلي هامون تعريف نشده است...
چقدر قشنگه آدم به مرحله اي برسه كه فاطمه الزهرا خودشون مشتاق ديدارت باشن ...
وچه زيباست طنين آن صداي بانويي كه تورا فراميخواند...

به نام آنکه یادش تنها پناه زندگیم می باشد.
قلم در دست ميگيرم ونيت ميكنم كه اين بار تو اي معلم شهيد ياريگر دل نوشته هاي اين قلم باشي ...
نيت ميكنم تاكه اين بار جاي پاي تو اي معلم شهيد بر دستخط دلم يادگار بماند ...
معلم ... معلم شهيد ...
در معنا وتفسير وتعبير معلم مانده ام ...
در تحليل وكنكاش در كار معلم ،ارزش وجودي مقام معلم ،عشق وصبوري معلم مانده ام ...
من هنوز در عظمت واژه ي معلم مانده ام ...
پس چطور ميتوانم تو را اي معلم شهيد تفسير وتعبير كنم ...
تو را ونام تورا كه واژه ي شهيد را به دنبال دارد ...
آخر من هنوز به درك معناي شهادت نرسيده ام ،هنوز مات ومبهوت عظمت وعشق شهادتم ...
من هنوز كه هنوز است در كوچه پس كوچه هاي اين واژه سرگردانم ...
توچگونه توانستي اين دو واژه ي مجهول زندگي مرا ، با هم در كوله ات به همراه داشته باشي ؟
معلم شهيد ... اين چگونه تركيبي است ؟
چگونه خون ، جوهره ي قلم ميشود ؟
وچه زيبا قرآن در وصف قلم و نگارنده ي آن، آنكه به قلم جان ميدهد وسخنگوي قلم ميشود در وصف تو ، اي معلم شهيد گفته ، « ن والقلم ومايسطرون »
از تو مي پرسم چه سري است در اين آيه ؟!
كاش بودي و همانند دست نوشته هايي كه برايم باقي گذاشتي اي ، همانند گره هايي كه با نوشته هايت از زندگيم گشودي ومعماهايي را كه برايم حل نمودي ، گره ي اين مسئله را ، معماي اين آيه را نيز برايم حل مينمودي ...
وبرايم از معلمي ميگفتي ، از آميختگي خون با قلم ...
از اينكه چطور توانستي جمع زني معلمي را با شهادت ...
چطور توانستي اين مسئله را حل كني ؟
كاش بودي وبرايم ميگفتي ...
تو نيستي وامروز بيش از هر روز ديگري من ونسل من ، نيازمند تفكر ونقشه ي مسير زندگيت هستيم .
امروز خيلي هامان راه را گم كرده ايم و به غلط ميخوانيم و مينويسيم ...
نيستي اي معلم شهيد كه شاهد باشي گه چگونه تفكرم را نشانه گرفتند !! چگونه باورم وآرمانم را همان كه تو برايش جان دادي ، هستي ات را دادي به سخره ميگيرند !!!
كاش بودي وقلم به دستانم ميدادي ...
كاش بودي وبه من مي آموختي كه چگونه حق قلم را ادا كنم ، چگونه با قلم مسلح شوم ودر نهايت به من مي آموختي رسم معلمي را رسم شهادت را ...
كاش امروز تو برسر كلاس درس حاضر بودي ....
نمي دونم ديگه تا كي نتونم بنويسم ... فعلا تا اطلاع ثانوي مقابل دل نوشته هايم ، تيك غايب را بگذاريد ...
ممنون ميشم اگه مارو از دعاي خيرتون فراموش نكنيد .

به نام خداي مهرباني ها...
يكي بود يكي نبود...
هميشه اول قصه هاي ما يكي بود يكي نبوده ...
تو زندگي هم انگاري همينجوريه ...شايد زندگيمون هم يه قصه ست ...
جنگ هم تو كشور ما يه قصه بود ، نه... ؟ !
اونجام يكي بود يكي نبود داشتيم ...دو ميليون نفر بودند و34 ميليون نبودند...
چقدر بي انصافيه ، تو قصه هاي ما هميشه مساواته « يكي » بو د « يكي »نبود ... اما اينجا 32ميليون اختلافه ...
نمي تونم بفهمم يعني ما تو جنگ 34ميليون تماشاچي داشتيم ؟!
مگه همه نمي گن جنگ سوختنه، ويران شدنه ؟!
جنگ يادآور شيون بچه ها و خرابي خونه هاست مگه نمي گن جنگ يتيميه ؟! ...
جنگ ستيز توپ وتانك ها با پيكر مطهر جووناي سرزمينمونه ..؟!
آخه مگه گريه بچه ها ، در خون غلتيده شدن جوونا ، به خاك افتادن پدرا ،خرابي خونه ها ، اشغال سرزمينمون، خاكمون همه ي داراييمون تماشاييه ؟!
آري ... حال مي فهمم ارزش وجودي مرا ،ارزش امنيت وآرامش مرا ،ارزش قدم نهادن در خاك سرزمينم را همان دو ميليون نفري فهميدند كه زماني بودند...
گويي فقط آنها نگران آينده ي من بودند...نگران كودكان در گهواره ، نگران شكوفه هاي نشكفته ...
گويي آنها بودند كه مرا قبل از آمدنم در آغوش گرفتند وبرايم پناهي شدند تا من باشم ...
آنان مرا پناه دادند وخود در ميان آتش خمپاره وگلوله پروانه شدند وسوختند .
هر كجا كه شهيدي بر خاك افتاده ، هر كجا كه شقايقي روييده ، در زير دستان به خون غلتيده ي شهيد ، كودكي را خواهيد ديد كه در آغوش گرم شهيد مأوا گرفته ...
آن كودك ، من وتوايم ...
به ياد داري آن هنگام كه تو را از آغوش شهيد بيرون كشيدند شهيد چطور انگشتان كوچكت را در ميان دستان پر مهرش محكم نگاه داشته بود ؟ !
اندكي بينديش ببين آيا امروز تو نيز به همان محكمي دستان شهيد را گرفته اي ؟!
دلم هواي يكي بودهاي ديروز ، يكي بودهاي قصه جنگ ، يكي بود هاي شلمچه ، طلائيه ، فكه و چذابه كرده....
*شايد بگين تو اين 34 ميليون ، بچه ها وپيرمرد وپير زن ها وزنان ودختران نيز بودند ،درسته ، من روي حرفم با اونايي بود كه ميتونستند برن اما نرفتند!!!
*هنوز يادگاريهاي جنگ كه جزء اين 2ميليون نفر بودن ، ميونمون حضور دارن ،بيايم قدرشونو بدونيم وبوسه بر دستانش زنيم .
*به اين فكر كنيم براي پروانه ها چيكار كرديم ؟چقدر روي هدف وآرمانشون ايستاده ايم ؟چقدر بهشون نزديكيم ؟
*اگه دوست داشتيد اين پست رو برا دوستاتون لينك كنيد ، ويا به ميلشون ارسال كنيد . خيلي هامون فراموش كرديم ما را از آغوش چه بزرگ مرداني بيرون آورده اند !!!

به نام انكه يادش آرامشگر وجودم مي باشد.
در خواب ناز به سر مي بري كه آرام آرام نجواي دلنشين اذان ، به گوشت ميرسد... الله اكبر ... الله اكبر ...
پلكهايت را روي هم ميگذاري ....دوباره مي شنوي ... حي علي الصلاة ...
حي علي الصلاة ...
گويي ملكوت تو را صدا ميزنند .. .حي علي خير العمل ... حي علي خير العمل ....
دوباره چشمهايت را باز ميكني وبه صداي اذان موذن گوش ميدهي ...
تو اون سكوت شب واون تاريكی صداي اذان موذن بهترين موسيقي ايست كه روحت رو جلا مي بخشه ...
ديگه گرمي ونرمي رختخواب رو نمي خواي انگار يه چيز شيرين در انتظارته ...
يه ملاقات ديگه... يك فرصت ديگه ويك نماز ديگه ...
تا حالا اينجوري فكر نمي كردي اما امروز از اينكه خودت با صداي اذان بيدار شدي خيلي خوشحالي...انگار خدا خودش اومده خواسته كه ببينتت انگار خودش ميخواد بيایيو باهش حرف بزني انگار خدا دلش هواي تو رو كرده كه امروز خودش برا نماز بيدارت كرده ....
وضو ميگيري وسجاده ي نمازت را پهن ميكني ...مثل هر روز ديگه عجله اي براي برگشتن دوباره به رختخواب نداري...
نيت مي كني ....وآروم آروم با نهايت عشق با پروردگارت سخن مي گويي....
چه زيبا در مقابل پروردگارت در مقابل هستي ات تنها پناه زندگيت به سجده مي روي وذكر سبحان الله اش را صدا مي زني...
سبحان الله ..سبحان الله ...سبحان الله
دوزانو در مقابلش مي نشيني سر به زير انداخته و وشهادت مي دهي يگانگي اش را پيامبري محمدش(صلوات الله عليه وآله وسلم)را...
راستي مگر من كي ام كه او مرا لياقت داده شاهد يگانگي اش شاهد پيامبري پيامبرش باشمو به آن گواهي دهم ؟ !
آخر مگر من اعتباري دارم ؟!
وتو سلام مي كني بر محمد(صلوات الله عليه وآله وسلم) بر اشرف مخلوقات...اين چه موهبتي است؟!
نمازت را تمام ميكني وبه اين فكر ميكني كه :
راستي ما چقدر ارزان مي فروشيم اين چنين ملاقاتهايي شيريني را به خوابي پوچ وآرامشي زود گذر ...
بسم رب الشهداء والصديقين
تا حالا شده از خودت بپرسي چند روز ديگر، چند ساعت ديگر چند لحظه اي ديگر ويا نزديك تر چند دمي ديگر تو زنده اي؟
تا حالا شده بشيني وبه روزها ولحظاتي كه گذشتند فكر كني وآه بكشي ...
تا حالاشده از يك خواب عميق بلند بشي وبعد افسوس بخوري كه چقدر دير بيدارشدي ؟ !
تا حالا شده حسرت آدمايي رو بخوري كه يه روزي يه زماني مثل توبودن اما مثل تو عمل نكردند ...
نمي دونم بقيه اسمشو چي ميزارن جو زدگي ، احساساتي شدن ويا هيجانات زودگذر...اما من خودم اسمشو بيداري ميزارم.
خيلي سخته عشق پرواز داشته باشي اما خوب كه به خودت نيگا ميكني ببيني كه پر پرواز نداري...
خيلي سخته اون زمان كه بيدار ميشي وبه دستات نيگا ميكني وميبيني هيچي نداري ولي قلبت ،تمام وجودت شيفته ي كساني شده كه با نداري تو با هيچ بودن تو فاصله ها دارند ...
شهيد احمد رضا احدي تو آخرين دست نوشتش به خدا ميگه :
خدايا !دوست دارم ،تنهاي تنها بيايم ،دور از هر كثرتي ،دوست دارم ،گمنام گمنام بيايم ، دور از هر هويتي.
خدايا !اگر بگويي :لياقت نداري ،خواهم گفت :لياقت كدام يك از الطاف تو را داشته ام ؟ !
نمي دونم ديگه چي بگم ... فقط شرم حضور ،شرم نفس كشيدن ،شرم زندگي...
حالا من مي خوام به شهيد احمد رضا احدي وبقيه رفقاش بگم :
اگر بگوييد لياقت دوستي شما ، لياقت شيفتگي شماو لياقت داشتن آرزوي شما را ندارم ، خواهم گفت : لياقت كدامين از الطاف شما را داشتم كه مرا دعوت نموديد ؟ !
ازتون مي خوام برا يه بارم كه شده كتاب « حرمان هور » دست نوشته هاي شهيد احمد رضا احدي رو بخونيد.
خواستم آخرين دست نوشتشو براتون بزارم اما بهتره خودتون اولين دست نوشته هاشو بخونيد تا بفهميد چه جوري تونسته تو آخرين دست نوشتش اينجور با خدا حرف بزنه ...
هرچي از اين كتاب بگم كم گفتم ... اگه خونديد بياين بگيد چه احساسي داشتيد من كه خودم خيلي داغون شدم .

به نام آنكه يادش آرامشگر وجودم مي باشد.
چيزي به آخرين خطوط دفتر 88 نمانده ، در آخرين برگ از دفتر 88 به سر مي بريم ...
وتا ساعات ولحظاتي ديگر ، دفتري نو با برگهايي سفيد برايمان گشوده ميشود ، 365 برگ ...وهر برگ خاطراتي ميشود كه ردپايشان را بايد در خطوط دفتر يك ساله مان بيابيم ...
شروع به ورق زدن دفتر 88 كه ميكنم جز همين چند برگ آخر دفتر، حرفي ديگر براي گفتن ندارم ...
برگهايي كه به زيبايي ورق خوردند وبرايم جاودانه ماندند...در همين واپسين برگهاي دفتر 88 بود كه بهترين بهانه هاي زندگي ام به من رخ نشان دادند ...
اين دفترهم همانند تمامي دفتر هاي ديرينيمان بسته ميشود وبه تعبيري ديگر بايگاني مي شود ...
هميشه از ديگران ميشنيدم كه اين لحظات آخر سال ،لحظات چرتكه انداختن يك ساله است تا بلكه بداني در اين يك سالي كه گذشت چه كاره اي !!
ومن نيز چرتكه را پيش رويم مي گذارم ...تو نيز همپاي من چرتكه بينداز خط به خط دفتر يك ساله ات را...
آه از نهادم بلند ميشود ...بار ديگر هم ميگويم اما اين بار با حساب كتاب چرتكه اي، من جز همين چند برگ آخر دفتر 88 حرف ديگري براي گفتن ندارم...
چرتكه را كنار ميگذارم به برگهايي كه ورق خوردند، دفتر هايي كه سياه شدند مي نگرم ،خط به خط تمامي اين دفتر ها مي توانست برايم تلنگري باشند اما افسوس وصد افسوس كه دير از خواب برخاستم ...
وحال دفتري نو پيش روي چشمان من وتو گشوده ميشود...دفتري با برگهاي سفيد ...
و اكنون عزم خود را جزم كرده ام جبران كنم تمامي آن برگهايي كه بي بهانه ورق خوردند وسياه شدند...
مي خواهم خط به خط دفترم همانند همين چند برگ آخر برايم جاودانه بمانند، برايم ردپايي از عشق بگذارند، قدمگاهي باشندبراي وصل، براي فنا...
تو نيز اگر همانند مني وچيزي در چنته نداري ، بلند شو چراكه نمي دانيم چقدر از فرصتي كه برايمان مقرر كرده اند گذشته است
ياد اين جمله افتادم " ناگهان چقدر زود دير ميشود ."
........ گشوده شدن دفتري ديگر ،فرصتي ديگر ونويدي ديگر برتو مبارك .............